...![]()
« و ما ارسلناک الا رحمه للعالمین »
سوره مبارکه انبیاء آیه شریفه ۱۰۶
غروبی سخت دلگیر است
ومن بنشسته ام اینجا، کنار غار، پرت و ساکتی، تنها
که می گویند: روزی، روزگاری ، مهبط وحی بودست.
و نام آن«حرا »بودست.
و اینجا سرزمین کعبه و بطحاست.
و روز، از روزهای حج پاک ما مسلمانهاست...
برون از غار:
ز پیش رو و زیر پای من ، تا هرکجا سنگ و بیابانست
هوا گرم است و تبدار است اما می گراید سوی سردی، سوی خاموشی.
و خورشید از پس یک روز تب، در بستر غروب افق ،آهسته می میرد ...
و ذهن خسته و تنهای من، چون مرغ نوبالی
- که هردم شوق پروازی دگر دارد –
کنار غار، از هر سنگ ، هر صخره
پرد بر صخره ای دیگر...
و می جوید به کاوشهای پیگیری، نشانی های مردی را
و پیدا میکنم گویی نشانی ها که می جویم:
همانست، اوست !
یتیم مکه، چوپان جوانی از بنی هاشم
و بازرگان راه مکه و شامات
امین، آن راستین ، آن پاکدل ، آن مرد.
و شوی برترین بانو: خدیجه نیز ، آنکس کو سخن جز حق نمیگوید
و غیر از حق نمی جوید
و بتها را ستایشگر نمی باشد.
و اینک این همان مرد ابر مرد است
"محمد " اوست.
تن تنها ، ربوده روح ،
با خاموشی پر شور خود همگام
درخشان هاله ای گرد سرش از پرتو الهام
پلاسی بر تن است او را
و میبینم که بنشسته است مانند ایام
همان ایام کو این راه ناهموار را بسیار می پیمود
و شاید نازنین پایش ز سنگ راه می آزرد و می فرسود
ولی او همچنان هر روز می آمد
و می آمد... و می آمد
و تنها می نشست اینجا
غمان مکه مشئوم آن ایام را با غار می نالید
غم بی همزبانی های خود را نیز...
و من اکنون ، به هر سنگی که در این غار می بینم ،
به روشنتر خطی میخوانم آن فریاد های خاموش او را
و اکنون نیز گویی آمدست او...آمدست اینجا
و می گوید غم آن روزگاران را:
«عجب شب های سنگینی!
همه بی نور
نه از بام فلک آویخته قندیل اختر ها
زمین تاریک تاریک است و برج آسمانها نیز
نه تنها شب که اینجا روز هم بسیار شب رنگ است .
فروغی هست اگر ، از آتش جنگ است.
فروزان مهر اینجا سخت بی نور است ، بی رنگ است .
تمام شهر گندابی است پر گنداب
تمام سرزمین ها نیز
دنیا هم
و گویی قرن ، قرن ننگ و بد نامی ، بد اندیشی است.
فضیلت ها لجن آلوده ، انسانها سیه فکر و سیه کارند.
و « انسان » نام اشرافی زیبایی است از معنی تهی مانده...
محمد گرم گفتاری غم آلود است.
و خور ، دیریست مرده ، غار تاریک است.
و من چیزی نمی بینم
ولی گوشم به گفتار است...
و می بینم تو گویی رنگ غمگین کلامش را ،
که میگوید:
«خدای کعبه ، ای یکتا!
درودم را پذیرا باش ، ای برتر
و بشنو آنچه میگویم
پیام درد انسان های قرنم را ز من بشنو:
پیام تلخ دختر بچگان ، خفته اندر گور
پیام رنج انسانهای زیر بار ، وز آزادگی مهجور
پبام آنکه افتادست در گرداب
و فریادش بلند است:« آی آدمها...»
پیام رنج ها ، غم ها ...
پیام من ، پیام او ، پیام ما...»
محمد غمگنانه ناله سر می میدهد ، آنگاه میگوید:
«..خدای کعبه ، ای یکتا !
درون سینه یاد تو متروک است
و از بی دانشی و ازبزهکاری
مقام برترین مخلوق تو - انسان -
بسی پایین تر از حد سگ و خوک است.
خدای کعبه ، ای یکتا !
فروغی جاودان بفرست ، کاین شب ها بسی تار است
و دست اهرمن ها سخت در کارست
و دستی را به مهر از آستینی باز ، بیرون کن
که بردارد به نیرویی خدایی شاید ، این افتاده پرچم هی انسان را
فرو شوید غبار کینه از دل ها
دراندازد به بام کهنه گیتی ، بلند آواز
برآرد نغمه همساز
فرو پیچد به هم ، طومار قانون جنگل را
و می گوید: آی انسانها !
فرا گرد هم آیید و فراز آیید
باز آیید !
بدین هنگام ، آهسته ، گویی چون نسیمی ، می خزد در غار
محمد را صدا آرام می آید فرود از اوج
و نجوا گونه می گردد
پس آنکه می شود خاموش.
سکوتی ژرف و وهم آلود ، ناگه چون درخت جادو اندر غار می روید.
و شاخ و برگ خود را در فضای قیرگون غار می شوید.
و من در فکر آنم کاین چه کس بود ، از کجا آمد ؟!
که ناگه این صدا آمد:
بخوان ای مرد !
به نام آن بخوان که ت آفرید ای مرد.
« بخوان ! »... اما جوابی بر نمی خیزد
محمد سخت مهبوتست گویا ، کاش می دیدم!
صدا با گرمتر و شیرینتر بیانی باز میگوید:
« بخوان ! »... اما محمد همچنان خاموش.
دل اندر سینه من باز می ماند ز کار خویش ، گویی می روم از هوش
زمان در اضطراب و انتظار پاسخش گویی فرود می ماند از رفتار
و « هستی » می سپارد گوش.
پس از لختی سکوت – اما که عمری بود گویی، - گفت :
« ... من خواندن نمی دانم »
همان کس باز پاسخ داد:
« بخوان به نام پرورنده ایزدت ، کو آفریننده است... »
و او می خواند ما لحن و آوایش ، به دیگر گونه آهنگ است
صدا گویی خدا رنگ است.
و او اینگونه می خواند:
« بخوان! به نام پرورنده ایزدت ، کو آفریینده است ... »
درودی می تراوداز لبم بر او
درودی گرم...
غروب است و افق گلگون و خوشرنگ است
و من بنشسته ام اینجا ، کنار غار پرت و ساکتی تنها
که میگویند: روزی ، روزگاری مهبط وحی خدا بودست
و نام آن « حرا » بودست....
و در اطراف من از هیچ سویی رد پایی نیست
و دور من صدایی نیست...
علی موسوی گرما رودی
« من یطع الرسول فقد اطاع الله »
سوره مبارکه نساء آیه شریفه ۸۰
...