تبليغاتX
بسم الله الرحمن الرحیم
الهم صلی علی سیدنا محمد الوصف و الوحی و الرساله والحکمه و علی آله و صحبه و سلم تسلیما
 

...

   «  و ما ارسلناک الا رحمه للعالمین  »

   سوره مبارکه انبیاء آیه شریفه ۱۰۶

 

غروبی سخت دلگیر است

 ومن بنشسته ام اینجا، کنار غار، پرت و ساکتی، تنها

که می گویند: روزی، روزگاری ، مهبط وحی بودست.

و نام آن«حرا »بودست.

و اینجا سرزمین کعبه و بطحاست.

و روز، از روزهای حج پاک ما مسلمانهاست...

 

برون از غار:

ز پیش رو و زیر پای من ، تا هرکجا سنگ و بیابانست

هوا گرم است و تبدار است اما می گراید سوی سردی، سوی خاموشی.

و خورشید از پس یک روز تب، در بستر غروب افق ،آهسته می میرد ...

 

و ذهن خسته و تنهای من، چون مرغ نوبالی

- که هردم شوق پروازی دگر دارد –

کنار غار، از هر سنگ ، هر صخره

پرد بر صخره ای دیگر...

 

و می جوید به کاوشهای پیگیری، نشانی های مردی را

و پیدا میکنم گویی نشانی ها که می جویم:

همانست، اوست !

یتیم مکه، چوپان جوانی از بنی هاشم

و بازرگان راه مکه و شامات

امین، آن راستین ، آن پاکدل ، آن مرد.

و شوی برترین بانو: خدیجه نیز ، آنکس کو سخن جز حق نمیگوید

و غیر از حق نمی جوید

و بتها را ستایشگر نمی باشد.

و اینک این همان مرد ابر مرد است

 

               "محمد " اوست.

 

تن تنها ، ربوده روح ،

با خاموشی پر شور خود همگام

درخشان هاله ای گرد سرش از پرتو الهام

پلاسی بر تن است او را

و میبینم که بنشسته است مانند ایام

همان ایام کو این راه ناهموار را بسیار می پیمود

و شاید نازنین پایش ز سنگ راه می آزرد و می فرسود

ولی او همچنان هر روز می آمد

و می آمد... و می آمد

و تنها می نشست اینجا

غمان مکه مشئوم آن ایام را با غار می نالید

غم بی همزبانی های خود را نیز...

 

و من اکنون ، به هر سنگی که در این غار می بینم ،

به روشنتر خطی میخوانم آن فریاد های خاموش او را

و اکنون نیز گویی آمدست او...آمدست اینجا

و می گوید غم آن روزگاران را:

«عجب شب های سنگینی!

همه بی نور

نه از بام فلک آویخته قندیل اختر ها

زمین تاریک تاریک است و برج آسمانها نیز

نه تنها شب که اینجا روز هم بسیار شب رنگ است .

فروغی هست اگر ، از آتش جنگ است.

فروزان مهر اینجا سخت بی نور است ، بی رنگ است .

تمام شهر گندابی است پر گنداب

تمام سرزمین ها نیز

دنیا هم

و گویی قرن ، قرن ننگ و بد نامی  ، بد اندیشی است.

فضیلت ها لجن آلوده ، انسانها سیه فکر و سیه کارند.

و « انسان » نام اشرافی زیبایی است از معنی تهی مانده...

 

محمد گرم گفتاری غم آلود است.

و خور ، دیریست مرده ، غار تاریک است.

و من چیزی نمی بینم

ولی گوشم به گفتار است...

و می بینم تو گویی رنگ غمگین کلامش را ،

که میگوید:

«خدای کعبه ، ای یکتا!

درودم را پذیرا باش ، ای برتر

و بشنو آنچه میگویم

 

پیام درد انسان های قرنم را ز من بشنو:

پیام تلخ دختر بچگان ، خفته اندر گور

پیام رنج انسانهای زیر بار ، وز آزادگی مهجور

پبام آنکه افتادست در گرداب

و فریادش بلند است:« آی آدمها...»

پیام رنج ها ، غم ها ...

پیام من ، پیام او ، پیام ما...»

 

محمد غمگنانه ناله سر می میدهد ، آنگاه میگوید:

«..خدای کعبه ، ای یکتا !

درون سینه یاد تو متروک است

و از بی دانشی و ازبزهکاری

مقام برترین مخلوق تو - انسان -

         بسی پایین تر از حد سگ و خوک است.

خدای کعبه ، ای یکتا !

فروغی جاودان بفرست ، کاین شب ها بسی تار است

و دست اهرمن ها سخت در کارست

و دستی را به مهر از آستینی باز ، بیرون کن

که بردارد به نیرویی خدایی شاید ، این افتاده پرچم هی انسان را

فرو شوید غبار کینه از دل ها

دراندازد به بام کهنه گیتی ، بلند آواز

برآرد نغمه همساز

فرو پیچد به هم ، طومار قانون جنگل را

و می گوید: آی انسانها !

فرا گرد هم آیید و فراز آیید

               باز آیید !

 

بدین هنگام ، آهسته ، گویی چون نسیمی ، می خزد در غار

محمد را صدا آرام می آید فرود از اوج

و نجوا گونه می گردد

پس آنکه می شود خاموش.

سکوتی ژرف و وهم  آلود ، ناگه چون درخت جادو اندر غار می روید.

و شاخ و برگ خود را در فضای قیرگون غار می شوید.

و من در فکر آنم کاین چه کس بود ، از کجا آمد ؟!

که ناگه این صدا آمد:

بخوان ای مرد !

به نام آن بخوان که ت آفرید ای مرد.

« بخوان ! »... اما جوابی بر نمی خیزد

محمد سخت مهبوتست گویا ، کاش می دیدم!

صدا با گرمتر و شیرینتر بیانی باز میگوید:

« بخوان ! »... اما محمد همچنان خاموش.

دل اندر سینه من باز می ماند ز کار خویش ، گویی می روم از هوش

زمان در اضطراب و انتظار پاسخش گویی فرود می ماند از رفتار

و « هستی » می سپارد گوش.

 

پس از لختی سکوت – اما که عمری بود گویی، - گفت :

« ... من خواندن نمی دانم »

 

همان کس باز پاسخ داد:

« بخوان به نام پرورنده ایزدت ، کو آفریننده است... »

 

و او می خواند ما لحن و آوایش ، به دیگر گونه آهنگ است

صدا گویی خدا رنگ است.

و او اینگونه می خواند:

« بخوان! به نام پرورنده ایزدت ، کو آفریینده است ... »

 

درودی می تراوداز لبم بر او

درودی گرم...

 

غروب است و افق گلگون و خوشرنگ است

و من بنشسته ام اینجا ، کنار غار پرت و ساکتی تنها

که میگویند: روزی ، روزگاری مهبط وحی خدا بودست

و نام آن « حرا » بودست....

و در اطراف من از هیچ سویی رد پایی نیست

و دور من صدایی نیست...

                                                        علی موسوی گرما رودی

 

 

«  من یطع الرسول فقد اطاع الله »

سوره مبارکه نساء آیه شریفه ۸۰ 

 

...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت   توسط ...  |